امشب برمی گردم ایران، این وبلاگ را هم که در ایران واردش نمیتوانم بشوم، بنابراین دیگر اینجا نمی توانم بنویسم.
همه تان را دوست دارم.
امشب برمی گردم ایران، این وبلاگ را هم که در ایران واردش نمیتوانم بشوم، بنابراین دیگر اینجا نمی توانم بنویسم.
همه تان را دوست دارم.
1- آمریکا به اسرائیل برای حمله به ایران چراغ سبز داد
درست حالا، آمریکا دیگر “جلوی اسرائیل را نمیگیرد” که به ایران حمله نکند. این خبر را بگذاریم کنار پشتیبانی زبانی با تأخیر و با اکراه اوباما از جنبش مردم ایران، و در کنار این خبر که آمریکا کشورهای عرب منطقه را تشویق کرد بگذارند اسرائیل از حریم هوائی آنها استفاده کند- که فقط یک استفاده برای اسرائیل میتواند داشته باشد و آن حمله به ایران است- معنی کاملش را میشود فهمید. این که چرا درست در این لحظه، بعد از انتخاب اوباما آمریکا چراغ سبز حمله را میدهد، قابل تأمل است. به سادگی، آمریکا و به طور کلی غرب از کنار آمدن با ج.ا. مأیوس شده اند و به شدت عمل راه میدهند- به خصوص با توجه به درنده منشی دولت درسرکوب جنبش بعد از انتخابات اخیر، که باعث شد دولت بیشتر از جیره ی عادی همیشگی اش به غرب بپرد و تقصیرها را سر غرب خراب کند تا بتواند بماند؛ چرا که بدون “دشمن” زنده ماندن برای ج.ا. ممکن نیست، ولی این بار این همه پرخاش به غرب نتیجه اش این شد که باید جدی تر از همیشه منتظر شدت عمل غرب بود.
2- خاک و هوای تنفسی مردم در هم آمیخت
به زودی مردم ایران خفه میشوند. تنفس مشکل شده: وزارت بهداشت توصیه کرده از خانه بیرون نیایند… سیاست های فاجعه بار زیست محیطی دولت در چهار سال گذشته، اثر فاجعه های زیست محیطی اتفاق افتاده در مدت سی سال پیش را تشدید کرد و به اینجاها رساندش. چرا یادم نمی آید کدام پروفسور برنده ی نوبل اقتصاد این تئوری را داده بود که در کشورهای دیکتاتوری، تمام عرصه های اقتصادی و زیست محیطی و غیره دچار وقفه میشود که هیچ، بلایای طبیعی مثل سیل و زلزله هم بیشتر میشوند؟ یادتان هست کی بود؟ در هر صورت: رفع و رجوع کردن این بدبختی فقط از عهده ی یک دولت دمکراتیک برمیآید.
نتیجه:
این ها همه از عوارض شکستی است که خورده ایم، حالا باید بهائی خیلی سنگین تر از بهای شکست بعد از 28 مرداد بپردازیم- یادتان هست تاریخ که میخواندیم چه حرصی میخوردیم از این که مصدق به موقع تصمیم نگرفت و به جای این که از موقعیتی که مردم با فداکاری و جان بازی ایجاد کرده بودند استفاده کند و اعلام حکومت جمهوری کند، هی به شاه تلگراف میزد که برگردد و از مقام سلطنت سرپرستی کند؟ مصدق السلطنه بودنش عاقبت کار دست ملت داد… این بار هم موجود سست عنصری به نام موسوی، فرصت را به باد داد و برای این که جلوی سقوط رژیم را بگیرد و به خاطر سرسپردگی اش به ولایت فقیه درست موقعی که میشد پیروز شد واداد. اما تاوان شکست را همه خواهند داد، چه آنهائی که عزیزانشان را از دست داده اند، چه آگاه ترین اقشار از جمله دانشجوها، چه آنها که هنوز به درک درستی نرسیده بودند… همه ی ما. یک لحظه ی کوتاه ملت ایران در چشم دنیا درخشید، به خاطر عملش. اما حالا که جنبش را رها کردند تا فروبمیرد، باز برگشتیم ته مغاک.
موسوی حتی فراخوان راه پیمائی 18 تیر را هم تأئید نکرده. اگر بار دیگری باشد، این بار شاید مردم عبرت گرفته باشند و دنبال هر کسی راه نیفتند.
رادیو فردا: آقای لاجوردی، انگیزه شما از نوشتن و ارسال نامه چه بود؟
حسین لاجوردی: این سومین نامهای است که ما در بیست روز گذشته به آقای بان کی مون نوشته ایم. این بار درخواست کردیم که چون شصت سال از تأسیس سازمان ملل و مجموعه قوانین میگذرد و بعضی از قوانین گویایی ندارد، به این معنا که بعضی از کشورها مثل حاکمیت جمهوری اسلامی میتوانند هر کاری دلشان خواست در کشور انجام دهند، و سازمان ملل متحد به عنوان مرجعی که امکان اجرایی ندارد و نتواند جلوی این قضیه را بگیرد، ما درخواست یک بازنگری کردیم.
همزمان از دبیرکل سازمان ملل متحد خواستیم که یک نشست فوقالعاده برای جنایتی که در این سه هفته گذشته در ایران انجام شده، تشکیل شود و خواستیم که گزارشگران ویژهای به ایران فرستاده شوند؛ خواستیم که مردم ایران از تعداد کشتهشدگان، مجروحان و ناپدیدشدهها، دستگیریهای زیاد، بازداشتها، بازداشتگاهها آگاهی پیدا کنند و به این منظور این نامه نوشته شده است.
شما در بخش دیگری از نامهتان اشاره میکنید که ۸۹ درصد مردم دنیا در کشورهایی زندگی میکنند که زیر سیطره حاکمان، به نوشته شما، زیر سرکوب هستند.
اشاره من به دبیرکل سازمان ملل متحد این است که نزدیک به شش میلیارد از جمعیت دنیا در کشورهایی که به طور کاملاً متفاوت با کشورهای اروپایی، آمریکای شمالی، کانادا، ژاپن و غیره است، زندگی میکنند. سؤالی که ما مطرح کردیم این است که آیا سازمان ملل متحد تنها برای همان ۱۱ در صد کشورهای دنیا کار میکند، یا این ۸۹ درصد جمعیت دنیا هم حقی دارند.
فکر نمیکنید از آنجایی که هدف نخستینتان از این نامه جلب توجهشان به رویدادهای ایران و سرکوبهای کنونی در ایران است، اگر کلیگویی راجع به کشورهای دیگر کنید، مأموریتی که شما در ایران خواهان آن هستید، احتمالاً تحتالشعاع قرار گیرد؟
ما به طور مشخص از دبیر کل سازمان ملل مسائلی را درخواست کردیم. چون در چند هفتهای که از این انتصابات یا انتخابات در ایران میگذرد، شاهد خشونت و وحشیگری کامل حکومت هستیم. شاهد این هستیم که بسیاری کشته شدهاند و نگران این هستیم که بسیاری مثل کشورهای دهه ۶۰ آمریکای لاتین ناپدید شوند.
این برخورد نگرانمان میکند که این مأموران دولتی تحت عنوان لباس شخصی، تحت عنوان بسیجی، تحت عنوان نیروی انتظامی، پاسدار و غیره چگونه به جان مردم افتادهاند و تنها ملجایی را که به طور قانونی میشناسیم، سازمان ملل متحد است و به این معنا میخواهیم از دبیرکل که جلسه فوقالعاده در شورای عالی حقوق بشر تشکیل دهند.
گذشته از نامهای که به دبیرکل سازمان ملل متحد نوشتید، چه اقدام دیگری در پیش دارید؟
در طول این چند هفته ما تماسهای متعددی با اتحادیه اروپا، و پارلمان اروپا گرفتیم و فردا مجدداً نامهای به کشورهای صنعتی جی 8 که در ایتالیا تشکیل میشود، خواهیم نوشت و درخواست مشخصی را که از آنها داریم زیر فشار قرار دادن حکومت جمهوری اسلامی است که دست از این وحشیگری علیه مردم بردارد.
کاهش روابط دیپلماتیک و کاهش روابط اقتصادی را درخواست کردیم و در خواست کردیم که جلوی ورود سردمداران و مسئولان جمهوری اسلامی بویژه به اروپا، گرفته شود. مردم ایران امروز نیازمند حمایت بینالمللی هستند. این متفاوت با دخالت در امور کشور ماست.
همه ما ایرانیها به دلیل تجربهمان در صد سال گذشته مخالف این هستیم که کشورهای خارجی در کشور ما دخالت کنند ولی همه ما ایرانیها در انتظار این هستیم که مجامع بینالمللی و در رأس آن سازمان ملل، حکومت ایران را زیر فشار قرار دهند و از مردم ایران حمایت کنند.
… رئیس جمهوری افزود: «من اعلام می کنم ایران به زودی دور جدید فعالیت های دیپلماتیک خود را 10 برابر بیشتر از موضع اقتدار از سر می گیرد و در جهت اصلاح معادلات جهانی حرکت می کند.»
احمدی نژاد همچنین اعلام کرد: «به سازمان ملل می روم و اوباما را به مناظره دعوت می کنم؛ مناظره ای در برابر رسانه های جهان، نه اینکه پشت در های بسته بنشینیم و راجع به مسائل حرف بزنیم.
معلوم است نتایج مناظره در برابر رسانه ها چه می شود. اینکه آقایان در کار ملت ها دخالت کنند باید تعطیل شود، این اخلاق به سرعت در دنیا از بین خواهد رفت، این اخلاق که بادی به غبغب بیندازند و قیافه بگیرند، تمام شده؛ اینها عقب افتاده های سیاسی هستند. امروز انسان ها رشد کرده اند و معادلات بشری عوض شده است.»
آقا میگوید “غلط میکنید نگران ایران هستید!”
رئیس جمهور به این ضد امپریالیستی دیده بودید؟
پ.ن. لطفاً بگوئید، وابسته بودن به چین، روسیه، کره اشکالی ندارد؟ ج.ا. با این وابستگی ها، و فقط با فحش دادن به غرب، “مستقل” حساب میشود؟
یک بار دیگر، این جنبش اعتراضی حقیقتی را بر من روشن کرد که قبلاً به آن فکر کرده بودم، اما این بار خیلی روشن تر:
هر آدمی، زمینه های خیلی وسیعی برای تغییر کردن ندارد. هر تغییری در راه و روش های یک فرد- در نوع تصمیمی که در هر لحظه میگیرد- در یک محدوده قرار دارد. انسان دو وجه دارد، یکی کاملاً فردی و بر اساس ویژگی های خانوادگی و ژنتیکی، ذهنی و جسمی- یکی وجه تاریخی. روح مشترک ملی تاریخی، چیزی است که این روزها بیشتر درکش میکنم.
دارم کاری تاریخی را آماده میکنم. این کار به ذهنم میآورد که چکیدهی تاریخ صد سال اخیر در همین لحظه در روح تک تک ما حاضر است. چرا تا شیپور اعتراض میشنویم سرازیر میشویم به میدان؟ چه حس مشترکی است که داریم، وقتی که موقع اعتراض در خیابان ها، حس میکنیم “امروز خیابان مال من است”- این حس را فقط باید تجربه کرده باشید، مطمئنم شمائی که در خیابان بودید حس اش کردید، از هر کس پرسیدم تأئید کرد- احساس این که من مال خودم ام، خیابان مال من است، این منم، من مالک ام… اسمش را بگذار مالک سرنوشت خودم. در روح من، بدون کلمات، این طور طنین میاندازد: منم! این حس یک دفعه آدم را زنده میکند، و وقتی از آدم میگیرندش، یک دفعه بی حس و حال میشوی و پژمرده.
همه این حس مشترک را داریم. دلیلش به نظر من، تجارب تاریخی صد ساله است. تجربه ها در روح ما حاضر است. تمام تضادهای فردی مان را، حتی اختلاف نظر سیاسی را فراموش میکنیم و برای یک هدف متحد میشویم، مثل جنگ برای بقا. تمام مسائل دیگر را از یاد میبریم، در آن لحظه، منافع فردی مان را فراموش میکنیم.
از مشروطیت شروع شد. آگاهی جمعی از آن لحظه شروع کرد به هست شدن. از تاریکی نیستی بیرون آمد و هست شد. درست به این شکل. و در مسیر، رفته رفته افزوده شد. زمان لازم داشت. وقتی مادر و پدرها برای بچه ها تعریفش کردند، از احساس زنده و داغ آنها، نسل به نسل منتقل شد. موقع گفتن، احساس بود که به بچه ها رسید. میتوانست فقط یک کلمه باشد، در مواجه با دیکتاتوری که روزنامه یا تلویزیون را قبضه کرده بود، بزرگ سالی که تجربهی یأسی را داشت که از گرفته شدن، از دزدیده شدن آن حس خوب من بودن برایش ایجاد شده بود، در یک کلمه یا یک “اَه!” یا یک نگاه خشم آلود، به یک ذهن کم سال تر منتقل اش کرد. و انقدر احساس داغ بود که همان یک کلمه در ذهن تاریخی ماند، باقی ماند، تا زمانی که دوباره فرصت به دست آمد، فرصت برای تجربهی جدید، برای تلاش نو، و همان احساس باتری ای بود که همه را تحریک کرد و به خیابان ریخت. حتی گاهی آدم خودش نمیداند این انرژی از کجا میآید؟ از بس ازکه اعماق بالا میزند.
تجربه های پی در پی تقویت اش کرد. در طی سال ها. ستار خان و فتح تهران. جنگ جهانی. کودتا و رضا خان. نشریات، که وسیله ای بودند برای انتقال گرمای اراده. جنگ و گریز دائمی مطبوعات با سانسور، بهتی که صدبار تکرار شد در صد سال، وقتی مثل همین چند روز پیش آدم ها دور بساط روزنامه فروشی جمع شدند و ماتشان برد که باز مطبوعات را لال کرده اند. این ها روی هم انباشته شد، در طول این مدت. آن بهت، انرژی ای بود که ذخیره شد تا در موقع مقتضی بیرون بزند. فحشی زیر لب.
فرصت های کوتاه لابلای دیکتاتوری ها، فرصت مسن ترها بود تا احساس را به جوانترها برسانند. گاهی فرصت ها طولانی تر میشد و احساس، انقدر منتقل و غلیظ میشد که مثل تودهی ابری باردار روی فضا متراکم میشد: نخست وزیری مصدق. کودتا. انقلاب بهمن. انقلاب خرداد.
بنابراین، آدم ها وجه تاریخی شان را حفظ میکنند، نسل به نسل تقویت شده اش را منتقل میکنند، جمع اش میکنند برای روزی که بالاخره به آنجائی که به مدت نسل ها خواسته بودند برسانندش. شاید در همه جای دنیا اراده و روح جمعی این قدر سیاسی نباشد. یک جا به شکل اراده برای سروری بر ملت های دیگر بروز میکند. یک جا عطش علمی است. یک جا هنری. اینجا اراده برای تسلط بر سرنوشت ملی است. من مطمئنم چون در خیابان کاملاً لمس اش کردم، عین یک توده ابر باردار بالای سر همه.
آدم ممکن است بخواهد که خیلی تغییر کند. آدم ممکن است پست هم بشود، نوکری کند. اما یک زمینه ته ذهن اش باقی میماند، که بخشی از آن فردی است و بخشی مربوط میشود به گذشتهی تاریخی. اینها گسترهی تغییر را محدود میکند.
در همان حال، همین روح تاریخی خودش آهسته آهسته با زمان دیگرگون میشود، درک بیشتر در طول زمان، و عوامل خارجی دیگر، تغییرش میدهند اما آهسته: به همان آهستگی که بستر رودخانه ها تغییر میکند. صد سال پیش مشخصهی اصلی اش ارادهی جمعی برای آزادی و تسلط بر سرنوشت خود بود، بعد از دهه ها تبدیل شد به اراده برای رهائی از استعمار، حالا دوباره جنبهی آزادی خواهی اش بر جنبهی ضد استعماری اش میچربد.
کاری که من دارم میکنم برای انتقال هر چه بیشتر روح تاریخی است: این وظیفه ام است، برای همین کارهای دیگرم را رها کرده ام تا این کار را بکنم- این همان کاری است که پدرها و مادرها در خانه ها برای بچه هایشان میکنند و نشریات در فرصت های کوتاه آزادی بیان در مقیاس بزرگتر میکنند و جنبش ها در مقیاس خیلی بزرگ میکنند، و من الان خواهم کرد در این فرصت. انگار این احساس وظیفه یک خرده شبیه اجبارهای غریزی است، مثل ماهی قزل آلائی که سربالائی رودخانه را میرود و در حال تلاش برای بقا میمیرد. علی رغم ضررهای شخصی که ممکن است داشته باشد.
پ.ن. : برای صاحب وبلاگ چهاردیواری:
عدالت طلبی آدم ها جریحه دار شده. این لحظه، زمانی نیست که آمریکا و انگلیس بتوانند به این آدم ها چیزی را تحمیل کنند. آگاهی ها از این مرز گذشته، درک مشترک این را رد کرده. از آن طرف حکومت هم تا آنجا که توانسته از روح جمعی ضد استعمار سوء استفاده کرده تا بماند. این واقعیت انقدر صلب و سخت است که با چاقو میشود بریدش: حکومت بی اندازه از این موضوع سوء استفاده کرده برای بقای خودش. این کار حکومت هم آدم ها را جریحه دار کرده، و درکش خیلی هم خوب در آگاهی جمعی جای گرفته. امروز ارادهی تعیین سرنوشت خود است که در کل ارادهی جمعی برتری دارد. در ضمن، تضاد بین حکومت و این ارادهی جمعی دارد هر چه بیشتر شدت میگیرد- امیدوارم که بعد از این کسی با آدم ها مثل بچه های نابالغ نتواند رفتار کند. به طور کلی: در این لحظه، شعارهای ضد استعماری بی موقع است.
شاید نتوانسته باشم خیلی دقیق بنویسم- صرفاً چیزی را که حس کرده ام نوشتم.
تا چند روز پیش که ایران بودم، هر شب از ساعت نه و نیم به بعد دلشوره می گرفتم که امشب الله اکبر را میشنوم یا نه. نکند تمام شده باشد؟ و هر شب بود، درست از ده و ربع به بعد- که شاید وقت محله ی ما بود- اول صدای نازک یک دختربچه که حدس میزنم نه یا ده سالش بود شروع میکرد، با اصرار تقریبا جیغ میکشید و صدایش درست این لحن را داشت که “بیائید دیگر، پس کجائید؟” بعد صداهای بزرگ سال یکی یکی پیداشان میشد و از دورترها، صدای بچه های دیگر هم به گوش میرسید. تعداد صداها هر شب بیشتر میشد. حتی یک شب نشد که کم بشوند. بی استثناء هر شب بیشتر از شب پیش بودند.
جنگلی از صداها برپا بود، آدم تا نشنیده باشد نمی تواند تصور شناور بودن آن همه صدای انسانی را در آسمان بکند- حنجره ها همه ی تلاش شان را می کردند که امواج شان هوا را مرتعش کند- و انگار تکه هائی از حنجره ها در هوا موج میزد. عنصری از وجود آن همه آدم فضا را پر میکرد. انبوه بودنش عجیب به گوش می آمد. انبوه بود. تا دور، دورها، تا دور دست ها ادامه داشت. راه که می رفتی، از هر طرف که دلت میخواست می توانستی بروی، باز ادامه داشت به همین انبوهی. بعد شلیک گلوله ها شروع میشد. آخ! اولیش آخ آدم را در می¬آورد. اول تک تک، بعد چندین و چند تا پشت سر هم. یک خرده دلشوره آور بود اما در آن فضا زیاد نه. بعد از تیرها، مرگ بر دیکتاتور هم به الله اکبر اضافه میشد: جواب تیر بود. تق! تق! مرگ بر دیکتاتور! تق! الله اکبرها دلشوره ی یک روز تمام را در دلم خاموش کرده بود، از صبح هی به خودم گفته بودم یعنی تمام شده؟ و دنبال دیدن یک ستون دود سیاه افق را کاویده بودم- بعضی روزها دیدن این ستون دود تسکین دهنده بود – و تا شب هر طور بود دوام آورده بودم که صداها بلند شود و دلم آرام بگیرد، احساس آرامش کنم و راحت شوم. الله اکبرها گرم و مطمئنم میکرد: ایناهاشن، هنوز اینجا هستن. هیچ کس نرفته خانه اش بخوابد. و هر کس میرفت بالای پشت بام دیش ماهواره اش را درست کند یقه اش را می گرفتند که باید الله اکبر بگوئی و تا نگوئی نمی گذاریم بروی. شادی شان با کشتار توی خیابان ها یک خرده جور در نمی آمد. روی پشت بام ها انگار عید بود. وسط سیاهی چراغ ها لکه لکه شب را تزئین کرده بودند و جنگل صداها.
بچه ها، آن وقت بچه ها را ببین! انگار یک عمر توی این وضع زندگی کرده باشند، هنوز دو روز نشده عادت کرده بودند. وسط کوچه فوتبال بازی میکردند، هیچ اعتنائی به سر و صداها نداشتند. “دِ! بروید خانه، عزیزم، میدانید که ممکن است تیر هوائی سر پائینی هم بیاید؟ اینا حتی شده که با ماشین از محله ها رد شده اند، موقع الله اکبر، به آدم های توی خیابان تیر اندازی کرده اند!” گوش نمی کردند که. عین بچه فلسطینی ها، پوزخند میزدند که “اگه کسی بخواد تیر بخوره اول رو پشت بومی ها میخورن. ما که این پائینیم.” بازی شان را می کردند. جواب سر به هوائی میدادند و بر می گشتند سر گل زدن شان. “نه بابا تیر نیست، اینا ترقه س.” تو خودت را بکش که ترقه نیست و تیر است. مگر قبول میکنند. همان جا دم در روی پله نشستم به تماشای بازی شان. خونسرد و شاد و شنگول بازی میکردند.
دختر بچه ی صدا نازک وقتی که همه ی صداها ول کردند و رفتند، ساعت یازده و خرده ای، با اصرار آخرین الله اکبرهای عصبی اش را می گفت. انگار میگفت “نرین حالا، چند تا دیگه هم بگیم بعداً.”
بچه ها، چرا در این جنبش انقدر خودشان را صاحب خانه میدانستند؟ شاید برای این که بچه ها همیشه در صف اول مبارزه ی ضد زور اند، برای این که هیچ کس بهتر از بچه ها درک نمیکند زور شنیدن یعنی چه. چون بچه ها دوست ندارند زور بشنوند و همیشه هم بهشان زور میگویند. بچه ها خیلی زود جذب مبارزه برای عدالت میشوند.
چقدر بچه در این جنبش هست.
شانزده ساله، دوازده ساله. کوچکترها که میبردندشان راه پیمائی.
باز یاد پسر هجده ساله ی شکنجه شده در شیراز افتادم و دلم به هم پیچید. اشکم در آمد.
__________________
پ.ن. الان خبری دیدم که نوشته بود وبلاگ طرفداران جنبش در بلاگفا حذف میشود. درسته، وبلاگ من در بلاگفا رو هم، اول هک کردن و بعد حذفش کردن.
جنایت هائی که امروز حکومت ایران نسبت به مردمش روا میدارد نه فجیع تر و نه غیر اخلاقی تر از رفتار درنده خوئیست که در سی سال گذشته هر روز انجام داده است. فقط این بار، این جنایت ها چون شاه بیت غزل مدیا شده در برابر تمام چشم ها عریان شده است. جنایتی که نتواند در سایه بماند بزرگتر دیده میشود: یک ضرب المثل فارسی که نشانگر روح فرصت طلب توده هاست میگوید “دزد نگرفته پادشاه است”. امروز روزی است، که بالاخره پس از سی سال تمام دنیا انگشت شان را به طرف جمهوری اسلامی گرفته اند و فریاد می زنند: “جانی!” دزد گرفتن از شکار روباه با سگ شکاری هیجان انگیزتر است. امروز روزی است که هر کسی در هر گوشه ی دنیا میتواند جلوی تلویزیونش بنشیند و در دزد گرفتن شرکت کند.
امروز صبح بی بی سی را که گرفتم متوجه خصلت غیر انسانی مخلوق غول آسای دست انسان- مدیا- شدم: معروف ترین خواننده ی پاپ دنیا به مرگ مشکوکی در گذشته است. هیاهوی خبری رسانه ها پیرامون مایکل جکسون بی اندازه شبیه به تمرکزی است که طی دو هفته ی اخیر روی مسئله ی تقلب در انتخابات ایران به پا شده بود.
رسانه های جمعی در عصر ارتباطات، غولی است که خوراک میخواهد، ریزه خواران بیشمارش باید سیر شوند، مثل انگل های بیشماری که در روده ی یک فیل زندگی میکنند. اخلاق برای غول ها معنی ندارد، چون هیکل فوق بشری آنها فقط یک چیز را ایجاب میکند: زنده ماندن. اخلاق چیزیست که انسان ها اختراعش کرده اند و این غول با آنکه خودش هم مخلوق انسان است مسلماً نشانی از انسانیت در خود ندارد. زنده ماندن چنین هیولائی معجزه ایست که به خودی خود نوعی اخلاق می آفریند که اصل اساسی آن فعالیت اغراق آلود و هیجان برانگیز هر روزه و هر ساعته ایست، که روان و عواطف مصرف کنندگانش را نشانه گرفته تا با ساختن معتادان هیجان از آنها، بقای خودش را تضمین کند. او فقط هیجان ایجاد میکند، بی آنکه تفاوت معنی دار و قابل تفسیری بین انواع هیجان بگذارد. و اکنون که این مخلوق انسان در عصر اطلاعات به چنین رشدی رسیده که هیچ موجودی پیش از این نداشته است، کارگزاران و خدمتکارانش نیز باید عواطف و اخلاق را از یاد ببرند و فقط به غول خوراک برسانند.
چه کنجکاوی تب آلودی! راستی مایکل جکسون از چی مرد؟! درست با همان احساسی دکمه ها را می فشاریم و کانال به کانال و سایت به سایت دنبال انتهای این داستان دنباله دار می گردیم که در دو هفته ی گذشته ماجرای اعتراضات ایران را پی گرفته ایم: مغزی گرفتار چنگال مدرن ترین نوع اعتیاد است که به انگشت هایمان فرمان میدهد. چشم ها خیره است و فرصتی برای متأثر شدن یا فکر کردن نیست- خبر بزرگ، خبر غول آسا: ارباب “ما” اینست.
آیا واقعاً از نظر مصرف کنندگان انبوه مدیا، تفاوت معنی داری بین دو سوپر خبر اخیر نبوده است؟ منظورم اتفاقیست که در درون این شاهدان پر شمار افتاده. آیا آنها سگهائی بوده اند که کف بر لب، دنبال روباه می دویده اند؟
بی هیچ بالاپوشی کنار هم دراز کشیده بودند و حواس شان به صدای باران روی شیشهی پنجره بود. زن مثل هیپنوتیزم شده ها محو تماشای قطره های گرد درشتی شده بود که یکی یکی پخش و پلا و جاری میشدند، که شنید مرد دارد چیزی زیر لب زمزمه میکند. همان طور که رویش آن طرف بود به او گفت “اینو بلندتر بخون ببینم. انگار به گوشم آشنا میاد.”
صدای مرد اوج گرفت: سرود انترناسیونال بود، آن هم به انگلیسی.
Arise ye workers from your slumbers
Arise ye prisoners of want
For reason in revolt now thunders
And at last ends the age of cant. *
(برخیزید از خواب! ای زندانیان نیاز)
مایه های حماسی که در صدایش بود زن را واداشت نگاهش را از خط های خیسی که با شتاب روی شیشه میافتاد بگیرد و برگردد رو به او. مرد وقفهی کوتاهی در خواندن انداخت تا با لبخند گل و گشادی برایش توضیح بدهد “یه عادتیه که از دوران زندان برام مونده، خیلی وقتا برای کیرم میخونمش.”
پائین تر، بر فراز ملحفه، شیطان کوچک به احترام سرود تمام قد برخاسته بود و ضرباهنگ پاندول وارش را با موسیقی هماهنگ میکرد.
_
_____________________________________________________________
*به آلمانی Wacht auf, Verdammte dieser Erde,
die stets man noch zum Hungern zwingt!
Das Recht wie Glut im Kraterherde
nun mit Macht zum Durchbruch dringt.
برف نشسته. نصف اسفند را لباس تابستانی پوشیدیم آن وقت حالا باید دوباره پالتو تنمان کنیم.
هوای خل!
پ.ن. مسخره تر از این کاری نیست که من بیایم در ملاء عام ثابت کنم که یک بابائی زمانی در پاسخ نقدم به من ناسزای ناجوری گفته، که همان وقت یک هفته حالم را خراب کرده بود! که چی که حالا باز تکرارش کنم؟
بگذار آقای نویسنده ی نه چندان معروف با دار و دسته ای که دور خودش جمع کرده خوش باشد و هی تکرار کند “آن هم دروغ بود. این هم دروغ بود.” برای ایشان آرزوی بلوغ دارم (هم چنان که برای خودم دارم.)
نسبتاً مرتبط: هر جور چیزی هم که یکی بنویسد چهار نفر پیدا میشوند ازش تعریف کنند. در نتیجه، تعریف داریم تا تعریف.
مرتبط تر- نقل قولی از کارل مارکس:
« سنت تمامی نسلهای مرده همچون کابوسی بر ذهن و مغز زندگان سنگینی میکند. درست در لحظهای که به نظر میرسد مردمان در گیر ایجاد انقلاب در خود و اشیاء پیرامون خود، و خلق چیزی سراپا جدیدند… اینان مضطربانه ارواح گذشته را فرا میخوانند و نامها، شعارها و لباسهای قدیمی را از آنها وام میگیرند تا واقعه و صحنهی جدید تاریخ جهان را با این زبان قرض گرفته و در این قیافه و هیئت باستانی به نمایش گذارند.»
کاملا نامرتبط:
چون در این وبلاگ سیزدهم نوار کناری ندارم اینجا لینک یک مطلب جالب و با نمک را میگذارم که البته خیلی واقع گرایانه نوشته شده!
پ.ن. 2-
این پست استثنائاً بیننده ی زیادی داشت: همه از رسوائی خوش شان می آید به شرط این که رسوائی خودشان نباشد.
از این بابت متاسفم. برای خودم بیشتر.
چه لذت بخش است که رمانی را دستت بگیری و با آن از این شهری که به طور مشکوکی ناگهان ساکت شده (مثل درنده ای در خواب) بگذری- مثلاً رمان “امتحان نهائی” خولیو کورتاثار، که به اندازه ی کافی طولانی هست که دو سه روز از عید را پوشش بدهد (این عیدِ… هیچ صفتی برایش به اندازه ی همین اسم عید کافی نیست: یک بت گِلی عظیم که از اعماق تاریخ میغلتد میآید جلو که ما را زیر خودش له کند) از خیابان ها بگذری، از چهار راه های خالی و خلوت، بروی توی اتاقت بنشینی و خوشحال از این که مریضی نخواهد آمد کتاب بخوانی- در تمام مدت به زمان حال کلک زده باشی و اینجا نباشی بلکه در صفحات رمانی زندگی کنی که در بوئنوس آیرس 1950 میگذرد. از خوشحالی همه اش خنده ام میگیرد.
یک شعر “بولرو” (از این کتاب):
وقتی بیدار میشوی،
ساعت شماطه دار خون پس میدهد
وقتی از خواب برمیخیزی
زمان است که نم نم مینوشد.
عشق، ملافه های نم گرفته،
وقتی از خواب برمیخیزی.
پ.ن. اصلاً لذت نداشت. اصل کاری که فراموش کردن همه چیز بود را به دست نیاوردم. برعکس، هشیاری ام بیشتر شد و رنجم بیشتر.
لابد به این میگویند رمان خلاف جریان.
آغاز کردن، مثل دور زدن های پیش از بلند شدن هواپیما از روی باند یا برخاستن از رختخواب، بیشترین انرژی را میبرد، پس به سختی میتواند به چشم بینندهی بیرونی زیبا بیاید. در هر شروعی نمایش ناشی گری و تحمل فشار هست و همین هاست که عضلات را در هم میفشرد و از ریخت میاندازد.
عقیدهی رایج این است که کار اول یا اول کار را نباید به حساب آورد. بدین گونه است که بریدن تکهی اول شرح زندگی یا حرفه یا یک نوشته، و از وسط نمایش دادن آن، کاملاً جا افتاده و بنابراین میل همگانی به ساخته و پرداختگی باعث شده که نیمهی اول هر روایتی از دست برود، و همه چیز از حوالی ناف آغاز شود.
تمام روز باید گوش هایت زنگ بزند، از بس که به تو فکر میکنم.
___________________________
آنها را ببین:
به چه نواله هائی دلخوش اند!
به ارزان ترین های موجود!
_____________________
اول یک نقل قول از اینجا:
اصلا عشق همین است عزیز جان ، تا وقتی که بدان نرسیده ای عشق است ، آنچه هست که دیگر عشق نیست ، نه ، اصلا ، آنچه که هیچ امیدی به رسیدن به آن نداری می تواند عشق باشد ، در مسیر رسیدنش عاجز باشی ، ناتوان باشی ، بدبختی را تجربه کنی ، آوارگی را و جنون را ؛ و گرنه چیزی که می دانی ممکن است روزی از آن تو باشد ، که برایش نیاز به عشق نداری ، می روی دنبالش و به دستش می آوری ، این است که فراموشمان شده است ، این است که عشق از یاد مردمان رفته است.
حالا فهمیدم چرا همه ش به نوشتن فکر میکنم، اما به طور جدی شروع نمیکنم به نوشتن. همه ش برای خودم کارهای دیگری میتراشم، بهانه میآورم که باید خرج زندگی را در آورد، که باید سفر کرد و غیره، خیلی مواظبم که وقت بیکاری نداشته باشم که نتوانم بنویسم: چون گیریم که نوشتم و خوب هم در آمد، آن وقت چه؟ دیگر هول چی را بزنم؟ دیگر به عشق چی زنده باشم؟
ها؟
یک
این روزها چیزی که تا حالا تجربه اش نکرده بودم اتفاق افتاد: فامیل هائی که سالها بود ندیده بودم شان، آنها که مدتهای مدید، شاید از وقتی یادم میآید رفت و آمد خانوادگی شان را با ما قطع کرده بودند- بعضی ها سر یک سوء تفاهم یا برخورد بد، بعضی ها همین طوری شاید، یا من نمیدانم چرا- این ها امسال بی مقدمه برای عید دیدنی آمدند. نه یکی و دو تا بلکه چند تا خانواده. صدای زنگ در آمد و “سلام”، همین. از خودم میپرسیدم بعد از این همه وقت چرا؟ بعد متوجه شدم. وقتی کارت ویزیت و آدرس مطب خواستند فهمیدم و در حالت چهره هایشان دیدم. آن وقت درد شرمساری واقعی را شاید برای اولین بار حس کردم: هر کدام شان مریضی در خانه داشت. مریض هائی با بیماری های مادرزادی درمان ناپذیر، عزیز ناقصی که سالها بار سنگینی روی قلب شان بوده. از همه قبلاً جواب رد شنیده بودند و می¬دانستند که راهی نیست جز آنکه با پسر یا خواهر بیمارشان یک طوری سر کنند… با عضو دردمند خانواده…
آخ خدایا کاش میتوانستم تحمل کنم وقتی بی حرف، امیدوارانه نگاهم میکردند! از آنچه در بارهی کارم شنیده بودند تعریف میکردند، بی آنکه مستقیم از خواست شان بگویند. منتظر بودند خودم نویدی بدهم.
چطور ممکن بود خیال کرده باشند که آنچه یاد گرفته ام ممکن است به دادشان برسد؟ سکوتی که تنها چاره ام بود از درون خردم کرد…
دو
سوء تفاهم وقتی پیش بیاید دیگر هر چه بگوئی فقط تقویتش کرده ای. کلمات کار را بدتر میکنند که بهتر نمیکنند. چند تا نامه نوشتم اما نفرستادم. چه میشود به کسی گفت که پیش خودش بریده و دوخته و تازه… هر حرفی را که نمیشود به زبان آورد.
بعضی سوء تفاهم ها را باید چاره ناپذیر شمرد. بدترینش این است که بین من و تو هست، چون نه تو آدمی هستی که به زبان بیاوری و نه من.
ولش کنیم، بگذاریم همین طور بماند. از این به بعد از دور به هم نگاه خواهیم کرد، اما دیگر یک کلمه هم به هم نمیگوئیم. اعتقاد به سرنوشت لابد باید به درد این جور وقتها بخورد.
شخصاً هیچ نوری در افق نمیبینم. نه آن طور که عادت کرده اند بگویند “دولت”، بلکه “ملت” هم در سراشیبی سقوط و گندیدگی افتاده و خیلی وقت هاست که دیگر امیدی به هیچ کدام نیست. شواهد زیاد است و قطره ای از آنها این که، چند ساعت پیش سال تحویل شد، تلویزیون های دولتی همگی مشغول نمایش دادن کثافت کاری های تحمل ناپذیری به نام نامی “طنز” شدند، که هنرپیشگانش بلا استثناء به لهجه ای صحبت میکردند که خدا بهتر میداند منتسب به کدام دهات ایران بود. هر چه که هست دهاتی اند و باید مسخره شان کرد تا این که لب غمزدگان ابدی این جمهوری ماتم زده به لبخند الکی باز بشود.
خب گفتیم این از معجزات حضرت سانسور است: در جامعه ای که هیچ وقت هیچ حرفی نمیشود زد لابد همین دلقک بازی ها را مجاز میکنند و بس. زدیم کانال های لوس آنجلسی، دیدیم آنجاها حداقل معلوم است که “هنر”پیشگان محترم (هنر ریدگان به جاش چطور است؟) به لهجه ی سلیس ترکی و رشتی و قزوینی دارند میرینند به هیکل فرهنگ و “هنررر” و غیره.
ایرانی ایرانی است، تهران و لوس آنجلس و علی آباد ندارد. این عیدش است و آن هم هنرش و طنزش. این هم که عید دیدنی اش که آدم را از زندگی به کل سیر میکند… تعارفات هشت لا پهنا با مهمان و بعد از رفتنش سرشماری میوه و آجیل…
شعر معر بلد نیستم برای حسن ختام: شعر شاهد مثال آوردن بماند برای سایر هم وطنان محترم.